ترنــم تنهــایی

شعــر ، ادبیـات ، مشاعره

 

منــم آرش

 

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن

منم آرش، سپاهی مردی آزاده

به تنها تیر ترکش آزمون تلخ‌تان را

اینک آماده

مجوییدم نسب

فرزند رنج و کار

گریزان چون شهاب از شب

چو صبح آماده دیدار

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش

شما را باده و جامه

گوارا و مبارک باد...

در این پیکار

در این کار

دل خلقی است در مشتم

امید مردمی خاموش هم پشتم

کمان کهکشان در دست

کمانداری کمانگیرم

شهاب تیزرو تیرم

ستیغ سر بلند کوه ماوایم

به چشم آفتاب تازه رس جایم

مرا نیر است آتش پر

مرا باد است فرمانبر

و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

در این میدان

بر این پیکان هستی سوز سامان ساز

پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.

پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد

به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد

درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود

که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

به صبح راستین سوگند

به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند

که آرش جان خود در تیر خواهد کرد

پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند

زمین می‌داند این را آسمان ها نیز

که تن بی عیب و جان پاک است

نه نیرنگی به کار من نه افسونی

نه ترسی در سرم نه در دلم باک است

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش

نفس در سینه های بی تاب می زد جوش

ز پیشم مرگ

نقابی سهمگین بر چهره می اید

به هر گام هراس افکن

مرا با دیده خونبار می‌پاید

به بال کرکسان گرد سرم پرواز می‌گیرد

به راهم می نشیند راه می‌بندد

به رویم سرد می خندد

به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را

و بازش باز می‌گیرد

دلم از مرگ بیزار است

که مرگ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است

ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است

ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته آزادگی این است

هزاران چشم گویا و لب خاموش

مرا پیک امید خویش می داند

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهی می‌گیردم گه پیش می‌راند

پیش می‌آیم

دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم

به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند

نقاب از چهره ترس‌آفرین مرگ خواهم کند

نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد

به سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد

برآ ای آفتاب، ای توشه امید

برآ ای خوشه خورشید

تو جوشان چشمه‌ای من تشنه‌ای بی‌تاب

برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب

چو پا در کام مرگی تندخو دارم

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم

به موج روشنایی شست و شو خواهم

ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم

شما ای قله‌های سرکش خاموش

که پیشانی به تندرهای سهم‌انگیز می‌سایید

که بر ایوان شب دارید چشم‌انداز رویایی

که سیمین پایه‌های روز زرین را به روی شانه می‌کوبید

که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می‌گیرید

غرور و سربلندی هم شما را باد

امیدم را برافرازید

چو پرچم‌ها که از باد سحرگاهان به سر دارید

غرورم را نگه دارید

 

سیاوش کسرایی

 

نوشته شده در شنبه 1390/11/29ساعت 18:38 توسط علیــرضا | |